روزهای آخر انگار آدم خودش می فهمد ...
امروز خاکسپاری بود . مردی را به خاک سپردیم که یکی از بزرگترین هایی بود که می شناختم .
و چقدر دورم . و چقدر غمگینم . و چقدر افسرده ام . تمام مدت به ارثیه عجیبی که پیرمرد از خودش به جا گذاشته فکر میکردم . به خصلت های عجیبی که به واسطه پدرم از او به من رسیده فکر میکردم و به صد سال تنهایی . صد سال تنهایی .
وقتی پسرش مرد همه گفتند به چهلم نرسیده پدر هم می رود و آنموقع این فقط بیان آبکی یک تراژدی بود از شدت میزان علاقه یک پدر به فرزندش . و امروز ...
نگاه که می کنی می بینی چقدر به او شبیهی . تمام حرفهایش را گذاشت برای روز آخر و روز آخر آنقدر گریه کرد و آنقدر گریست که همه بخش جمع شدند که آرامش کنند . یک روز در تمام عمرش سخت و غریبانه گریست و یک روز حرفهای دلش را به تمامی گفت و فردای آنروز مرد .
چقدر متنفرم . از همه چیز . از همه کس . از همه این آدمها . از همه اینان که همینطور می آیند و می روند و زندگی را حرام می کنند و انتظار مرگ می کشند . و چقدر از مرگ هم متنفرم . و چقدر حسرت آنرا دارم که در جائی بدور از همه کس و همه چیز آرام بخوابم و دیگر بیدار نشوم . و چقدر از خاک ، از خاک سرد ، از خاک خشک و سرد و پر از جانوران رنگارنگ متنفرم . و چقدر از برهنه خوابیدن بر تخته غسالخانه که همه بیایند و ببینندت و زار بزنند متنفرم . و چقدر از شهادت پرسیدن که ایهاالناس فلانی چه طور آدمی بود ...
و چقدر افسرده ام . و چقدر دلزده ام .
و چقدر دلم می خواهد ببارم .
و چقدر از تار و پود مزخرف این احساسات خونی ابلهانه بیزارم . چقدر از تارهای ضخیم نامرئی احساسات که بدورم تنیده است بیزارم . و چقدر دلم می خواهد بروم . تنها . تنها .
و صدایی مرتب تکرار میکند : فراموش نکن که آزادی تو پشت حصارهایی است که خودت ساخته ای .
و تو به تمام این آدمها نگاه می کنی . و به عکسهای بزرگ شده روی تاقچه نگاه می کنی . و به سیر زندگیشان نگاه می کنی . و مرتب احساس می کنی که وقت می رود و تو می پوسی و به زودی به عکسی در بالای تاقچه تبديل می شوی .
همبازیهای کودکیت یکی یکی از در می آیند . ازدواج کرده و با بچه ای در بغل یا درشکم یا در کنار . به شباهت عجیبشان با مادرشان پی می بری . و به شباهت عجیبشان با کرمهای خاکی که مرتب می لولند و می لولند .
و تو به تکثیر پوچ آنها می اندیشی . و مرتب فکر میکنی که اینها چه چیز را تکثیر می کنند ؟ و چرا تو دلت نمی خواهد خودت را تکثیر کنی ؟ و چرا دلت نمی خواهد مثل آنها باشی ؟
چقدر باران چيز خوبی است ! چه حس خوبی داره آدم روزهای بارانی . مخصوصا که اصفهان خيلی هم کم بارون مياد . عصری خوابيده بودم و با بوی بارون از خواب پريدم . خيلی حس خوبی بود .
توی کتابهايم چرخ می زنم بلکه چيز مناسبی برای اين ثانيه ام بيابم و بخورم . اما امروز از آن روزها نيست که همه چيز به سرعت جلوی آدم سبز بشه .
اين وبلاگ هم چيز عجيب غريبی است . اول آدم فکر ميکنه که داره توی محيط خلا می نويسه . اما وقتی بازتاب نوشته هات را در آدمهای دور و بر می بينی يکهو جا می خوری . مثلا رفتی عروسی . به کسی که اصلا نمی شناسيش معرفی می شی . می گه تو همون انوشه هستی که وبلاگ می نويسی ؟ می گه من يک هفته است اومدم ايران و هفته ديگه دارم می رم و من وبلاگتو هميشه می خونم .
چرايش برای من هم عجيبه !
و يا همکارت يکهو می گه دوباره نشستی دو قطره گريه کردی !!!
تقريبا همه کتابهايم را نگاه کردم . اما امروز همه شان بی صدا هستند . از جلو دستم يواشکی ليز می خورند . دزدکی از جلو چشمم فرار می کنند . طوری نيست فکر کنم شوخيشان گرفته .
عوضش يک موزيک خوشگل پيدا کردم دارم باهاش کيف می کنم .
تبصره ...
بيتا ! زود خوب شو ترا بخدا ! غنچه ! تو ديگه چرا ؟! چرا گرفته اين ؟ چرا به هم ريخته اين ؟
راستی نوشته آخر گور به گور را بخونين ... خيلی خيلی لطيف حساس و عجيبه .
انوشه
اين پرشين بلاگ ابله هم ديگه شورش را در آورده . اينهمه ديشب چيز نوشتم فقط سر تيترش فرستاده شده ! آدم هم که هزار بار يک مطلب را نمی نويسه که !
اصلا يادم نيست چه چيزهايی نوشته بودم ! خوب چرا ! حدودا ! اما امروز حال ديروز را ندارم و بنابراين نمی تونم همون نوشته ها را تکرار کنم . حيف شد ! بعد از مدتها چيزهای خوبی نوشته بودم اما پريد . بی خيال . از اين به بعد ديگر هميشه چيزهای خوب می نويسم . می دونيد ؟ بارش هنوز تموم نشده . اما من روحيه خودمو بدست آوردم . از اين به بعد هر اتفاقی هم که بيافته من يکی بی خيالشم !
اين چند وقت چند تا فيلم خيلی خوب ديدم . يکی پيانيست و يکی هم پيشنهاد بی شرمانه . پيانيست خوب نبود ! عالی بود . و به من خيلی کمک کرد . برای هزارمين بار هم شکوه علفزار را ديدم .
به سانی هم گفتم . در جامعه امروز ما غم خوردن هنر نيست . شاد بودن و شاد زيستن هنره . تا بيکران آدمهای دور و برت هر که را نگاه ميکنی کوه غم در دلش هست . اما تا کی می شود ارزش زندگی را با اين غصه خوردنهای بی حاصل ٬ تباه کرد ؟!
يادش بخير آنروزها خواهرکی داشتم به نام رها . دوستان غريبی بوديم برای هم . الان هم بعد مکان و بعد زمان بينمان فاصله انداخته و گرنه دلهامان هنوز يکی است . از آنجا که من می دانم که چقدر او در فکر من حضور دارد و بنابراين هميشه بامن همراه است . آنروزها من و اين خواهرکم رها چقدر از دنيای آدم بزرگها به خاطر اين سردی و بی حسی و کدريشان بيزار بوديم . و آنروزها سر در نمی آورديم که اين آدم بزرگهای بينوا چقدر مستاصل و غمگين هستند و چقدر دلشان می خواست می توانستند لحظاتی را از نو زنده کنند .
و امروز که به نوشته های روزهای اخيرم بر روی کاغذ و بر روی وبلاگ و نامه های الکترونيکی ارسال شده برای دوستان معدود باقيمانده ام نگاه می کنم ٬ ميتوانم بگويم اندکی وحشت می کنم . اين چند روزه تکانی به خود داده ام و از آن پوسته ضخيم لاک پشتی به در آمده ام . البته اندکی فقط . انگار از غار بيرون آمده باشم . انگار که مدتهاست آدم نديده ام . فردا به يک مهمانی دعوتم و کمی استرس دارم .
هوس يک کار ديواه وار کرده ام . به سراع قفسه نوشته هايمان می روم . حجم آنها خنده آور شده . اينهمه دفتر و سر رسيد و برگه . چه کسی آنها را خواهد خواند ؟ يکی از دفتر ها را بيرون می کشم .
دفتر مکشی رنگ باريکی است . مربوط به بهار ۷۵ حدودا ۷ سال پيش . روزهای دانشجويی با حس و حال غريبش مرا از خود می کند .
۱۴/ ارديبهشت /۷۵
« ... هرگاه برای باز شناختن خود به تکاپو می افتيم گرچه از ما بما نزديکتر کس نيست ٬ بايد به هفت باديه سرگردانی راه بسپاريم و سرانجام از برخورد با بيگانه ای که ناآشناتری از او نيست به شگقتی فرو رويم . »
از ديگرانِ استاد اوستا .
حس شما ٬ حس تو راجع به اين جمله چيه ؟ اينهم روی همه سوالهای بيجواب ديگر .
انوشه
بازگشت گودزيلا !
دوباره هر چه نوشته بودم پريده ! 
انوشه
از امروز ديگه حالم خوبه ! قول می دم . علت خاصی هم نداره . نه خوب بودنش . نه بد بودنش . همين جوری مياد و ميره . قط ديروز بعد از مدتها چند قطره اشک ريختم و بعدش احساس کردم که کمی سبک شده ام و احساس خفگيم کمتر شده و امروز ديگر فکر کنم خوبم .
انوشه
دروغ گفتن خيلی کار بديه . اين درست !
اما من يکی ديگه طاقت راست شنيدن ندارم !!!
انوشه
هيچ چيز به تر از همنشينی با کسی نيست که حرفی برای گفتن با هم نداشته باشيد، مشروط بر آن که هر دو متوجه اين قضيه باشيد.
اين را پاگنده گفته .
در اين چند روزه اخير پريروز فقط از ته دل خنديدم . وقتی که اتوب خيلی پکر آمد شرکت و گفت که ماشين را خوابانده اند . طرح ماه مبارک رمضانه ! ماشينهايی که صدای نوارشون بلند باشه را می خوابانند . حداقل به مدت ۲۰ روز ... وقتی ميگفت تمام صورتم کش آمده بود و خنده آنرا منفجر کرد . اصلا دست خودم نبود . هر چه اتوب پکر بود من انگار شارژ بودم !!! شايد بشود گفت دنده هايم حال آمده بود ! ( يا نرم شده بود )
امروز مينا زنگ زد . چقدر انتظارش را کشيده بودم . می دانستم که زنگ می زند . بعد از تلفنش حالم گرفته تر شد .
ما زمانی دوستان خيلی خوبی بوديم . و خيلی خيلی نزديک . و حالا آنقدر با هم يکی شده ايم که ديگر با هم تماس هم نمی گيريم . من باور می کنم که دوستانم چقدر نگرانم بوده اند . همانقدر که من هم نگران تک تکشان بوده ام . اما به همان ميزان که من حوصله ديدنشان را نداشته ام ... احتمالا آنها هم .
دلم می خواهد کارم را عوض کنم . نه محل کارم را ! کلا شغلم را . دلم می خواست شغلم مردمی تر بود . يا می شود گفت فرهنگی تر . دو هفته است که هيچ استراحتی نداشته ام و حتی جمعه ها هم سر کاربوده ام . فردا را هم بايد بروم و نمی دانيد چقدر به يک روز کامل استراحت احتياج دارم .
در يک ماه گذشته به اندازه يک معتاد واقعی از مواد مخدر خودم استفاده کرده ام : فيلم و کتاب . کتاب و فيلم و حالا احساس می کنم مغزم ورم کرده . باد کرده . بقول مامان بزرگم خيکِ باد شده .
ديشب خواب می ديدم سيگار ميکشم ! در خواب با تمام وجود سعی می کردم از سيگاری که می کشم لذت ببرم و باعث شود که مغزم برای لحظه ای هم شده باز شود . اگر چيزی شبيه تنگی نفس مانع نمی شد آرزو بدل اين يکی نمی ماندم !
انوشه
فکر می کنم دعا کردن بس باشه . چون بارشی که ازش حرف می زدم ظاهرا به رگبار تبديل شده ! بعد از ظهر امروز يک موتوری زده به پدر بزرگم و فرار کرده . دو سه تا از دنده ها شکسته و يک طرف بدن کوبيده شده و کبود و خون مرده ... و درد شديد . شايد گفته اند حتی نياز به جراحی هم باشد . (عمو می گفت از بيمارستان امين می خواستيم بياريمشان بيمارستان شريعتی خودمان توی آمبولانس داشتيم خفه می شديم ! می گفت دود اگزوز می پيچيذ توی ماشين ... )
در حال حاضر خيلی اوضاعمون درسته . در شعاع ۱۰۰ کيلو متری دور و برم هيچ انسانی را پيدا نمی کنم که دلم را خوش کنم که اين بابا ديگه داره آروم و راحت زندگی خودشو می کنه . همه آدمهای اطرافم بشدت گير و گرفتار هستند و من بشدت دپرس ! به هر کدام که فکر می کنم بجز نگرانی چيزی عايدم نمی شود .
چقدر دلم می سوزه وقتی آدمهايی را ميبينم که آنقدر آدمهای بزرگی هستند و زندگی تمام شانسها را از آنها دريغ کرده .
پاييز امسال بر عکس هر سال از احساس عاشقی لبريز نيستم ! خون به زير پوستم نمی دوه . بر عکس احساس پيری می کنم . البته نه خيلی پير . مثلا احساس ۴۰ سالگی می کنم حالا ... کم کم متوجه می شوم که زير چشمانم خطوطی ريز می دوند و لابلای موها تارهای سفيد ... اينها مهم نيست برايم !چيزی که مهمه اينه که همش احساس می کنم دارم فرصتی را از دست می دهم . همش احساس می کنم چشم به هم زده ام و وقت رفتن شده و هيچ کاری هم نکرده ام ...
امروز يکی از پرسنل بيمارستان ٬ يکی از همکاران سابق مامان ٬ در آسانسور را باز کرده و افتاده توی آسانسور و مرده !!! اصلا باور نکردنيه . به خانواده اش فکر ميکنم که منتظر اين هستند که بابا ٬ مرد خانه از سر کار برگرده شام بخورن و برن بيرون که از بيمارستان زنگ می زنن می گن تمام ! همسرتون از آسانسور افتاده مرده ! ظاهرا ۴۰ سال هم نداشته .
اگر بهت بگن فقط يک هفته وقت داری چيکار می کن ؟! وای !چقدر کار دارم انجام بدم !
خوب بی خيال !
انوشه