انوشه
 
.
جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

فکر می کنم اينجا ديگه آپديت نمی شه .


انوشه

سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

دلم یک نوشته خوب می خواد . یه چیز لطیف . یه چیز خیلی خیلی لطیف . حساس . برانگیزاننده . یه حس زنانه که بهم تزریق بشه . احساس می کنم از هر حسی خالی شده ام . تخلیه شده ام . در خلا دست و پا می زنم . دلم می خواست صد سال تنهایی را نخوانده بودم و حالا کسی اونو بهم توصیه می کرد . یا در دل گردباد را . یا ... یادم نمی ره که دوستم وقتی اینها را بهم داد گفت بهت حسادت می کنم که داری می خونیشون .

توی همین فرصتهای کمی که داشتم ناتوردشت را خواندم . جالب بود . قشنگ بود . اما می دونید ؟ چیزی به حسم اضافه نکرد . انگار چند قدمی با هولدن کالفیلد راه رفته باشم فقط . انگار فقط با یک دوست قدیمی بخشی از حسم را بازگو کرده باشم . انگار فقط درددل ساده یک دوست خیلی شبیه خودم را شنیده باشم ... از همه این کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده که جلو روم هستن نمی دونم کدوم را باید دست بگیرم که اون حسی که می خوام را بهم بدن . دلم برای جوان خام داستایوسکی و دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده اش پر میکشه . و برای جان شیفته که هنوز نخوانده امش . و برای میدل مارچ . و جزیره ساخالین چخوف ... اما دلم یک نوشته از بن فارسی می خواد . نه ترجمه . چیزی شبیه کلیدر شاید . نمی دونم . یک چیز ساده و روان بدون پیچیدگی گفتاری اما پر از حس . الان چشمم افتاد به زیستن برای باز گفتن گابریل گارسیا مارکز .

( خیلی جالبه . اینطور نوشتن توی وبلاگ یک حس بلاهت خاصی به آدم می ده که توصیف ناپذیره . دلیل خاصی هم البته نداره . )


انوشه

شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

هيچکی نمی تونه مثل ما عکس بندازه !


انوشه

سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

شرح ماجرا را توی وبلاگ اتوب نوشتم . اگه متن قبلی براتون سوال انگیز بود می تونید به اونجا مراجعه کنید . اگر هم مثل من اعصاب ندارید به هیچ جا نمی خواد مراجعه کنید .


انوشه

شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳

 

 

چقدر شانس آورده که فقط دستش سوخته . چقدر شانس آورده که شلوار پارچه ای به پاش بود وگرنه پاش هم کامل می سوخت . چقدر شانس آورده که دستش تا زیر آرنج سوخته ، اگه بالاتر بود خلی دردسر داشتی . چقدر شانس آورده بین بند انگشتهاش نسوخته وگرنه کلی باید عمل جراحی می کرد . اینها همه شانسهائیه که آورده . می شه گفت او یک آدم خوش شانسه . هر چی فکر می کنی می بینی باز هم جای شکرش باقیه . صحنه اونقدر وحشتناک بود که فقط سعی می کنی فکر نکنی چه اتفاقات دیگری می تونست بیفته .

وقتی می گید چقدر تلخی فقط غمگین نمی شم که ! خجالت هم می کشم . دیشب همش فکر می کردم چقدر تو این مدت بلا سرم اومده که فقط یه بخش خیلی کوچیکشو توی وبلاگ نوشتم . و حالا خجالت می کشم که بگم دوباره اتفاق بدی افتاده . آدم گاهی وقتی مصیبتی به سرش میاد یه کمی هم ته دلش غنج می زنه که خوب حالا دیگه منهم چیزی دارم که بقیه برام دل بسوزونن . اما وقتی از حد می گذره آدم دیگه فقط با شرمندگی بهش نگاه می کنه . انگار تازه احساس می کنی چقدر زشته که من اینهمه بلا سرم میاد . وقتی این وبلاگو باز کردم فقط دلم می خواست از دغدغه های روزمره ام بنویسم . و حالا دیگه اصلا دلم نمی خواد از دغدغه های روزمره ام بنویسم . چون اونقدر تلخند که لزومی نمی بینم بیانشون کنم . دلم می خواد از چیزهای کاملا غیر واقعی بنویسم .  دلم می خواد فقط جملات شیک بنویسم . از گل و بلبل بنویسم . حتی شعرهای رو حوضی ... حتی جملات حکیمانه مزخرف تکراری . هر چیزی بغیر از واقعیات دردناک . هر چیزی که کاملا غیر واقعی باشه ... هل من ناصر ؟!

 


انوشه

شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳

آخرين روز ۸۲

بی خوابی عجیبی به سرم زده بود . انگار این سال 82 خیال تمام شدن ندارد . انگار استرس اینکه این سال منحوس به پایان نرسد رهایم نمی کند . یک ساعت بیشتر به سال تحویل نمانده و من با کلی کار نشسته ام اینجا پای سیتم . آب از سرم گذشته دیگه . اینهمه کارو توی یک ساعت نمی شه کرد .

تمام دیشب خیالهای پراکنده ، خاطرات روزهای تلخی که گذشتند و ... از جلوی چشمانم گذشتند . ای کاش سالی که می آید مهربانتر باشد .

اسکناس دوهزارتومانی را هم دیروز دیدیم . جالبه که هر چی رقم اسکناسها بزرگتر می شه علاوه بر سایز اسکناس که بزرگتر می شه گردن ها هم کلفت تر می شه . باور کنید !

ای کاش سال 83 ...


انوشه

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید ؟!

 از بیرون صدای انفجارهای گاه به گاه می آید . صداهایی شبیه انفجار بمب . چطور می شه فکر کرد اینها ترقه است ؟! بیشتر به جبهه خط مقدم می ماند تا چهارشنبه سوری ! اینهم یکی از لذتهایی است که هیچ وقت درک نمی کنم ! لذت بردن از صدای مهیب انفجار ! صداهایی که در ذهنمان بیشتر خاطره روزهای بمباران را زنده می کند تا شادی چهارشنبه سوری را !

اینهم حرف و حدیث تازه  از انگلیسا ! :

دکتر کورش نيک نام موبد زرتشتی و پژوهشگر در فلسفه وسنن ايران باستان از راز ، چرا چهارشنبه سوری؟ و چرا آتش ؟ پرده برداشتند.
" ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمی کنيم و پريدن از روی آتش رو زشت می دونيم .

در گاه شماری ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود نداره. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم . شنبه و يکشنبه و . . . بعد از تسلط اعراب از فرهنگ اونها داخل ايران شد . بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای رو جشن بگيريم ( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد.

 

امسال ... چهارشنبه سوری ، ما توی سینما فیلم میدیم . بمانی  مهرجوئی . هرگز مهرجوئی را به این تلخی ندیده بودم . و حتی به این عصبیت . هیچ اثری از اشرافیت که در اکثر فیلمهای مهرجوئی لایه بیرونی را تشکیل می دهند نبود . و حتی یک جورهایی فقر حرف اساسی برای گفتن داشت .

تهیه کنندگان مشترک فیلم مهرجوئی و تهمینه میلانی بودند . با تمام فیلمهای قبلی مهرجوئی فرق داشت . به همان میزان کارهای قبلی عمیق ، اما بی نهایت تلخ ، و بی نهایت تاثیر گذار . از نظر هنری هم زیبا بود . در تمام طول فیلم انگشتهایم را به هم می پیچیدم و بازوانم را با دستهایم می فشردم و بغضم را گاهی رها و گاهی کنترل می کردم . هرگز به قعر بدبختی زنان این مرز و بوم فرو نرفته بودم . کسانی که در دو قدمی ما زندگی می کنند و آنقدر بدبختند که باید آسمانها و زمین را برایشان ببارانی . کسانی که در دل مردمی می زیند که آنقدر بی فرهنگند که قرنی تعلیمات هم سودی به حالشان ندارد .

بمانی  تنها حکایت خودسوزی یک دختر نبود . حکایت روند فجیعی بود که او را به این نقطه می رساند . گرچه می شود گفت Happy End هم تمامش کرده بود . اما هنوز تمام بدنم به شدت درد می کند .


انوشه

دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

روزی دوستی می گفت هر ماشینی که تصادف می کنه مسئولش حکومته . می گفت اینها اینهمه ساله چهار تا خیابون درست نکرده اند . به نیازهای جمعیت نمی رسند و ... اونروز از حرفش خنده ام گرفت اما امروز ... بعد از اونهمه بلائی که در سال 82 به سرمون اومده می بینم که چقدر راست می گفت . تمام اتفاقات مرگباری که در تمام روزهای سال گذشته افتاد ( که هنوز متاسفانه چند روزی هم از آن باقیست ) اگر در هر جای دیگری افتاده بود اینهمه تلفات به بار نمی آمد . یا اصولا اصلا اتفاق نمی افتاد . زلزله ، تصادف قطار ، اینهمه تصادفهای جاده ای و ... .

حالا علت اینکه داغ من دوباره تازه شده اینکه دوباره یک نفر از اقوام دور فوت شده . یک دختر جوان . دانشجو . یک تصادف ابلهانه با یک راننده تاکسی بدبخت ابله . مامان می گفت حالا ماه محرم هم بوده راننده هه باید دو برابر دیه بده . با حسی تلخ به این فکر کردم که تازه باید اندازه یک نفر آدم دیه بده . چون طرفش از جنس نامذکر بوده .

اتفاق جالب دیگری که افتاده این بوده که عمه این دختر به شدت دچار احساسات شده و گفته من سالها پیش برای خودم قبری خریده ام و کفن از مکه و تربت از کربلا و ... آورده ام برای کفن و دفنم همه را می دهم برای این دختر . حالا رفته اند که دختر را به خاک بسپارند در قبری که متعلق به عمه اش بوده ، متولیان عزیز قبرستان فرموده اند از آنجا که قیمت قبری که خریده اید تا امروز ترقی کرده و از 100 هزار تومان به 3 میلیون تومان رسیده باید 800 هزار تومان مابه تفاوت بدهید تا اجازه بدهیم از قبرتان استفاده کنید ! این بندگان خدا هم دیده اند حرف زوره رفته اند یک قبر جدید خریده اند به 250 هزار تومان و ...

باور کنید این یکی از عجیب ترین داستانهایی بود که در تمام عمرم شنیده ام . چطور ممکنه ؟ ما به التفاوت برای قبر ؟! می گفتند آخه قبرش دو نبش بوده و موقعیت خیلی خوبی داشته ! ای بابا ! یک وجب خاک آدم می خواد بگیره بخوابه !

اونوقت بی خیال که میگم دعوام نکنید !

راستی سایت سیامک انصاری چقدر باحال بود . رز بهش لینک داده بود و کلی از طراحیش و حال و هواش خوشم اومد .


انوشه

جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

شتابی که زمان در گذشتن داره آدمو به وحشت می اندازه . چشم بهم می زنی می بینی شب شده و هیچ کاری نکرده ای . چشم به هم می زنی می بینی دوباره پنج شنبه شده و این هفته هیچ کاری نکرده ای . چشم به هم می زنی و می بینی بهار شده و امسال هیچ کاری نکردی .. چشم به هم می زنی میبینی شکل مامان بزرگت شدی و هیچ کاری نکردی ...

  Hours را دیدم . فوق العاده بود . بی نهایت زیبا بود . با مرگ شروع شد و با مرگ به انتها رسید اما در تمام لحظات حسی به جز زندگی به تو منتقل نمی کند . حتی مرگ بخش بزرگی از زندگی می شود . بخشی فوق العاده بزرگ و آرام بخش . چقدر لطیف بود . چقدر عمیق بود .

چقدر زن خاصیه ویرجینیا وولف . چه زندگی عجیب و غریبی داشته . زندگینامه اش را می خوانم و مبهوت می مانم . مدتیه از خواندن خیلی از زندگینامه ها مبهوت می مانم . مثلا دیروز هم داشتم در مقدمه « دلتنگیهای نقاش خ 48 » زندگینامه سلینجر را میخواندم و مبهوت مانده بودم . اینکه در یک قصر زندگی کنی و در جایی شبیه یک سلول با پنجره هایی نه رو به بیرون و بلکه رو به آسمان با میز تحریر و ماشین تحریرت تنهایی خلوت کنی و چیز بنویسی ... واقعا عجیبه خوب !

چقدر از ترجمه های احمد گلشیری متنفرم . وقتی دلتنگیهای ... را خریدم اصلا به مترجم نگاه نکردم . همین که سلینجر بود کافی بود ... اما بعد از خواندن مقدمه ، اولین داستان را که خواندم کم مانده بود فریاد بکشم . قبلا هم گزیده بهترین داستانهای چخوف را با ترجمه احمد گلشیری خوانده بودم . واقعا ترجمه مزخرفی داره . خشک و بیروح و ناگویا . باید مرتب جملات را خودت برگردانی به زبان اصلی و بعد تصور کنی که این جمله چی بوده که مترجم به این شکل در آورده . و تازه معادل گذاریهاش هم واقعا ...      


انوشه

یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢

هشتم مارس

چقدر خوبه که گاهی آدم یک خانه تکانی حسابی راه بیندازه . همه چیز را بتکانی . و همه کس را بتکانی . و همه چیز را دور بریزی تا آنچه ارزش ماندن دارد بماند و بقیه بروند به خاکروبه . چقدر خوبه که بهار هست . بهاری که همیشه احساس نو شدن داری . گیرم اینبار از اواخر زمستان .

باور کنید روزهای عجیبی را گذرانده ام . پوست انداخته ام . یک پوست خیلی بزرگ . حس واقعیم اینه که دوباره به دنیا آمده ام . بسیاری چیزها را انگار برای اولین باره که می بینم . و چقدر خوبه . چقدر خوبه که چیزهایی را برای اولین بار ببینی که همیشه جلوی چشمت بوده اند و تو نمی دیدیشان .

از قضا بعد از اینهمه وقت روزی وبلاگم را آپدیت می کنم که فرداش روز جهانی زن هست و من کلی متاسفم که نمی تونم در گرد همايي زنان در پارک لاله شرکت کنم . چند روز پیش قانون جدید خانواده در مراکش  را می خواندم . آه از نهادم بر آمده بود .

برابري
زن و شوهر هر دو در برابر خانواده مسئوليت برابر دارند . زن ديگر از نظر قانوني موظف به اطاعت از شوهر نيست . هر زن بزرگسال حق دارد تحت قيوميت خود ، و نه يک عضو مذکر خانواده ، باشد و از اين حق آزادانه و مستقلانه استفاده کند . حداقل سن ازدواج براي زنان و مردان 18 سال است .

طلاق
حق طلاق متعلق به هر دو نفر ( هم مرد و هم زن ) است . طلاق با توافق طرفين به رسميت شناخته مي شود .


با دوستی که دانشجوی تخصص یک رشته پزشکی هست گپ می زدیم . می گفت همیشه ته ذهنم به این فکر میکنم که اگه خواستم فوق تخصص بگیرم و همسرم راضی نباشه من حتما بین درسم و زندگیم ، زندگیم را انتخاب می کنم . جالبه که این دوستم اصلا هنوز ازدواج نکرده . و این فیلتر ذهنی را از ذهنش پس نمی زنه . به خودم نگاه می کنم و در هزاران مورد از این قبیل مچ خودم را می گیرم . ما تا وقتی فکرمون آزادن نیست نمی تونیم آزاد زندگی کنیم . تا وقتی این فیلترهای ذهنی را داریم ... نمی تونیم پیشرفت کنیم . انگشت اشاره اتهام را به سمت خود خودم می گیرم . و اعتراف می کنم که در ته اندیشه هایم هنوز به دلیل تربیت مرد سالارانه ای که از کودکی به من تحمیل شده همیشه خودم را محکوم دیده ام و همیشه خودم ار محکوم کرده ام ...

راستی توی دنیای خدا یک نفر بالاخره پیدا شد که فکر کنه من دشمنشم . واقعا معتقده که من یک عدو هستم . و کلا دیگه به من می گه عدو خانم . حالا هم اینها رو که می خونه می دونم که داره بهم دری وری می گه . اما اشکالی نداره . راستش را بخواهید یه کم داشتم از خودم نا امید می شدم که من چرا اینقدر بیخاصیت هستم که نه دشمن دارم و نه با کسی حس دشمنی دارم ...

راستی چقر خوبه که شما هستید که وقتی من نمی نویسم هم وبلاگم را بگردانید . به وبلاگم سر می زنم و می بینم که آخرین بار بیشتر از یک ماه پیش چیزی در حدود دو خط نوشته ام و در ازاش حدود 23 کامنت داشته ام . باور کنید هم خنده ام گرفت هم شرمنده شدم . زود بر می گردم اینبار .


انوشه

جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

 

ما باید یاد بگیریم که وقتی چرخهای قطار داره از روی پاهامون رد می شه و ما جا موندیم و نمی تونیم حرکتی بکنیم سرخوشانه بگوییم بی خيال .


انوشه

دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢

 

رفتم به ديدن يه آقايي که 60 نفر از فاميلاشو تو زلزله از دست داده بود..خيلي پريشان و مضطرب بود...از بس گريه کرده بود صداش به زور درميومد...واقعا نمي دونم آيا اين آدما تا آخر عمر مي تونن اين فاجعه رو فراموش کنن؟...بيشتر حرفاهايي که مي زد به صورت زمزمه بود، اصلا حواسش به سوال هاي من نبود و هر چي خودش دلش مي خواست مي گفت..من اين آقا رو قبلا ديده بودم..خيلي خوش لباس و شق ورق بود..ولي حالا حتي موهاشو شونه نکرده بود..60 نفر از افراد فاميل رو از دست دادن تو ذهن من يکي که نمي گنجه!بايد خيلي وحشتناک باشه!
چيزايي که از حرفاش فهميدم اينا بود:
بقيه فاميل هاييش که سالم مونده بودن هيچکدوم هيچ چي از کمکهاي مردم و دولت دريافت نکردن..فاميلهايي که در کرمان خونه دارن اينا رو بردن خونه ي خودشون...اين آقا چند ساعت بعد از زلزله به بم رفته..مي گفت وحشتناک بود..انگار دولت دوست داشت مردم بميرن..مي گفت نه خودشون کاري مي کردن نه مي ذاشتن ديگران کار کنن..خارجيهايي که براي کمک اومده بودن مخصوصا دور مي کردن..هر کس ميومد کمک، ازش بازخواست مي کردن..مي گفت اونقدر نقاط مختلف شهر فاميل داشتيم که نمي دونستيم اول به کي برسيم..هر جا مي رفتيم مي ديديم خراب شده...به خونه ي خواهر زاده ام رفتيم ديديم از 11 نفري که ديشب تو اون خونه خوابيده بودن فقط داماد خانواده که پريده بچه نوزادشو آورده بيرون که بره بقيه رو يکي بياره بيرون و ديگه نتونسته چون کاملا خونه ريخته و فقط اون مونده بود و نوزادي که شير مادرشو مي خواست..از اون يکي خواهرزاده ش که يه پسر 19 ساله دانشجو بود گفت که براي اولين بار شب خونه ي دوستش خوابيده بوده و با کل خانواده دوستش زير آوار رفته... مي گفت چون جمعه بوده و بمي ها خيلي مهمون نوازن .. اون شب بيشتر خونه ها مهمون داشتن...مي گفت: مي شد نصف بيشتر زير آوار رفته ها رو نجات داد..مي گفت نمي دونم چه دست هايي در کار بود که نمي ذاشتن..وسائل و حتي بيل و کلنگ هم نبود..ولي وقتي هم که کمک اومد نمي ذاشتن تقسيم بشه...
چقدر مرده ديده بود..چقدر کفن پيچ ديده بود...چقدر زجر کشيده بود...چقدر از اهمال کاريها حرص خورده بود...زنش بارها غش کرده بود..داغون بود!

از زيتون

چقدر بده که اونقدر درگير مسائل خودت بوده باشی که يکبار هم اشکی برای هموطنانت که اينقدر آسيب ديده اند نريخته باشی . و چقدر بده که همش دلت بخواد کاری بکنی و نتونی ... برای هيچ کس نتونی دست بجنبانی . حتی برای نزديکترين کسانت .

و چقدر بده که اونقدر گرفتار باشی که نگاه توی آئينه که می کنی از قيافه خودت حالت به هم بخوره از بسکه چروکی . . اونقدر پکر باشی که نتونی حتی گريه کنی . و اونقدر گرفتاريهای مختلف ذهنتو مشغول کرده باشه که ...

با اين حال وقتی تا جائی که تونستی به همه رسيدی . وقتی مطمئن شدی که همه آروم هستن . وقتی مطئن شدی هيچ کس ديگه گريه نمی کنه . وقتی دوستانی که برای همدردی آمده اند ديگر رفته اند و نيستند که نگرانت شوند .  وقتی ديگه کاری وجود نداشته باشه که انجام بدی می ری يک گوشه چهار زانو مينشينی و با دنباله روسريت ور می روی . و اشک صورتت را پاره می کنه و بيرون می ريزه . واحساس می کنی سرت منفجر ميشه ... و احساس می کنی تمام اشکهايی که در زير پوستت جاری بوده به رو می آيند و بيرون می ريزند . اونوقت يه بچه فسقلی مياد ... چونه تو رو می گيره . سرت رو مياره بالا و با تعجب ميگه : انوشه جون ! شما هم گريه می کنين ؟! و تو ميخندی و می گی نه عزيزم ! من آدم نيستم !

بی خيال !

ای کاش می شد بی خيال شد ! ای کاش می شد بی خيال همه چيز شد !

می دونين ؟ هميشه از اين وبلاگهايی که وسط کار اعلام می کردن که ديگه نمی نويسن لجم می گرفت و حالا مدتيه که با خودم کلنجار می رم که بگم ديگه اينجا نمی نويسم . و نمی دونم چرا با اينحال باز هم ميام و می نويسم .

به هر حال مشکل خودتونه ! اگه حالتون گرفته است خوب نياين اينجا ! اينجا تا اطلاع ثانوی فکر نمی کنم حرف حساب توش پيدا بشه . ضمن اينکه هنوز کرکره اش را هم پائين نکشيده ام !


انوشه

دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

 

روزهای آخر انگار آدم خودش می فهمد ...

امروز خاکسپاری بود . مردی را به خاک سپردیم که یکی از بزرگترین هایی بود که می شناختم .

و چقدر دورم . و چقدر غمگینم . و چقدر افسرده ام . تمام مدت به ارثیه عجیبی که پیرمرد از خودش به جا گذاشته فکر میکردم . به خصلت های عجیبی که به واسطه پدرم  از او به من رسیده فکر میکردم و به صد سال تنهایی . صد سال تنهایی .

وقتی پسرش مرد همه گفتند به چهلم نرسیده پدر هم می رود و آنموقع این فقط بیان آبکی یک تراژدی بود از شدت میزان علاقه یک پدر به فرزندش . و امروز ...

نگاه که می کنی می بینی چقدر به او شبیهی . تمام حرفهایش را گذاشت برای روز آخر و روز آخر آنقدر گریه کرد و آنقدر گریست که همه بخش جمع شدند که آرامش کنند . یک روز در تمام عمرش سخت و غریبانه گریست و یک روز حرفهای دلش را به تمامی گفت و فردای آنروز مرد .

چقدر متنفرم . از همه چیز . از همه کس . از همه این آدمها . از همه اینان که همینطور می آیند و می روند و زندگی را حرام می کنند و انتظار مرگ می کشند . و چقدر از مرگ هم متنفرم . و چقدر حسرت آنرا دارم که در جائی بدور از همه کس و همه چیز آرام بخوابم و دیگر بیدار نشوم . و چقدر از خاک ، از خاک سرد ، از خاک خشک و سرد و پر از جانوران رنگارنگ متنفرم . و چقدر از برهنه خوابیدن بر تخته غسالخانه که همه بیایند و ببینندت و زار بزنند متنفرم . و چقدر از شهادت پرسیدن که ایهاالناس فلانی چه طور آدمی بود ...

و چقدر افسرده ام . و چقدر دلزده ام .

و چقدر دلم می خواهد ببارم .

و چقدر از تار و پود مزخرف این احساسات خونی ابلهانه بیزارم . چقدر از تارهای ضخیم نامرئی احساسات که بدورم تنیده است بیزارم . و چقدر دلم می خواهد بروم . تنها . تنها .

و صدایی مرتب تکرار میکند : فراموش نکن که آزادی تو پشت حصارهایی است که خودت ساخته ای .
و تو به تمام این آدمها نگاه می کنی . و به عکسهای بزرگ شده روی تاقچه نگاه می کنی . و به سیر زندگیشان نگاه می کنی . و مرتب احساس می کنی که وقت می رود و تو می پوسی و به زودی به عکسی در بالای تاقچه تبديل می شوی .

همبازیهای کودکیت یکی یکی از در می آیند . ازدواج کرده و با بچه ای در بغل یا درشکم یا در کنار . به شباهت عجیبشان با مادرشان پی می بری . و به شباهت عجیبشان با کرمهای خاکی که مرتب می لولند و می لولند .

و تو به تکثیر پوچ آنها می اندیشی . و مرتب فکر میکنی که اینها چه چیز را تکثیر می کنند ؟ و چرا تو دلت نمی خواهد خودت را تکثیر کنی ؟ و چرا دلت نمی خواهد مثل آنها باشی ؟


انوشه

جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢

 

چقدر باران چيز خوبی است ! چه حس خوبی داره آدم روزهای بارانی . مخصوصا که اصفهان خيلی هم کم بارون مياد . عصری خوابيده بودم و با بوی بارون از خواب پريدم . خيلی حس خوبی بود .

توی کتابهايم چرخ می زنم بلکه چيز مناسبی برای اين ثانيه ام بيابم و بخورم . اما امروز از آن روزها نيست که همه چيز به سرعت جلوی آدم سبز بشه .

اين وبلاگ هم چيز عجيب غريبی است . اول آدم فکر ميکنه که داره توی محيط خلا می نويسه . اما وقتی بازتاب نوشته هات را در آدمهای دور و بر می بينی يکهو جا می خوری . مثلا رفتی عروسی . به کسی که اصلا نمی شناسيش معرفی می شی . می گه تو همون انوشه هستی که وبلاگ می نويسی ؟ می گه من يک هفته است اومدم ايران و هفته ديگه دارم می رم و من وبلاگتو هميشه می خونم .
چرايش برای من هم عجيبه !

و يا همکارت يکهو می گه دوباره نشستی دو قطره گريه کردی !!!

تقريبا همه کتابهايم را نگاه کردم . اما امروز همه شان بی صدا هستند . از جلو دستم يواشکی ليز می خورند . دزدکی از جلو چشمم فرار می کنند . طوری نيست فکر کنم شوخيشان گرفته .

عوضش يک موزيک خوشگل پيدا کردم دارم باهاش کيف می کنم .

تبصره ...

بيتا ! زود خوب شو ترا بخدا ! غنچه ! تو ديگه چرا ؟! چرا گرفته اين ؟ چرا به هم ريخته اين ؟

راستی نوشته آخر گور به گور را بخونين ... خيلی خيلی لطيف حساس و عجيبه .


انوشه

چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

 

اين پرشين بلاگ ابله هم ديگه شورش را در آورده . اينهمه ديشب چيز نوشتم فقط سر تيترش فرستاده شده ! آدم هم که هزار بار يک مطلب را نمی نويسه که !

اصلا يادم نيست چه چيزهايی نوشته بودم ! خوب چرا ! حدودا ! اما امروز حال ديروز را ندارم و بنابراين نمی تونم همون نوشته ها را تکرار کنم . حيف شد ! بعد از مدتها چيزهای خوبی نوشته بودم اما پريد . بی خيال . از اين به بعد ديگر هميشه چيزهای خوب می نويسم . می دونيد ؟ بارش هنوز تموم نشده . اما من روحيه خودمو بدست آوردم . از اين به بعد هر اتفاقی هم که بيافته من يکی بی خيالشم !

اين چند وقت چند تا فيلم خيلی خوب ديدم . يکی پيانيست و يکی هم پيشنهاد بی شرمانه . پيانيست خوب نبود !‌ عالی بود . و به من خيلی کمک کرد . برای هزارمين بار هم شکوه علفزار را ديدم . 

به سانی هم گفتم . در جامعه امروز ما غم خوردن هنر نيست . شاد بودن و شاد زيستن هنره . تا بيکران آدمهای دور و برت هر که را نگاه ميکنی کوه غم در دلش هست . اما تا کی می شود ارزش زندگی را با اين غصه خوردنهای بی حاصل ٬ تباه کرد ؟!

يادش بخير آنروزها خواهرکی داشتم به نام رها . دوستان غريبی بوديم برای هم . الان هم بعد مکان و بعد زمان بينمان فاصله انداخته و گرنه دلهامان هنوز يکی است . از آنجا که من می دانم که چقدر او در فکر من حضور دارد و بنابراين هميشه بامن همراه است . آنروزها من و اين خواهرکم رها چقدر از دنيای آدم بزرگها به خاطر اين سردی و بی حسی و کدريشان بيزار بوديم . و آنروزها سر در نمی آورديم که اين آدم بزرگهای بينوا چقدر مستاصل و غمگين هستند و چقدر دلشان می خواست می توانستند لحظاتی را از نو زنده کنند .

و امروز که به نوشته های روزهای اخيرم بر روی کاغذ و بر روی وبلاگ و نامه های الکترونيکی ارسال شده برای دوستان معدود باقيمانده ام نگاه می کنم ٬ ميتوانم بگويم اندکی وحشت می کنم . اين چند روزه تکانی به خود داده ام و از آن پوسته ضخيم لاک پشتی به در آمده ام . البته اندکی فقط . انگار از غار بيرون آمده باشم . انگار که مدتهاست آدم نديده ام . فردا به يک مهمانی دعوتم و کمی استرس دارم .

هوس يک کار ديواه وار کرده ام . به سراع قفسه نوشته هايمان می روم . حجم آنها خنده آور شده . اينهمه دفتر و سر رسيد و برگه . چه کسی آنها را خواهد خواند ؟ يکی از دفتر ها را بيرون می کشم .

دفتر مکشی رنگ باريکی است . مربوط به بهار ۷۵ حدودا ۷ سال پيش . روزهای دانشجويی با حس و حال غريبش مرا از خود می کند .

۱۴/ ارديبهشت /۷۵

« ... هرگاه برای باز شناختن خود به تکاپو می افتيم گرچه از ما بما نزديکتر کس نيست ٬ بايد به هفت باديه سرگردانی راه بسپاريم و سرانجام از برخورد با بيگانه ای که ناآشناتری از او نيست به شگقتی فرو رويم . »

از ديگرانِ استاد اوستا .

حس شما ٬ حس تو راجع به اين جمله چيه ؟ اينهم روی همه سوالهای بيجواب ديگر .


انوشه

سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

بازگشت گودزيلا !

دوباره هر چه نوشته بودم پريده !


انوشه

شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

 

از امروز ديگه حالم خوبه ! قول می دم . علت خاصی هم نداره . نه خوب بودنش . نه بد بودنش . همين جوری مياد و ميره . قط ديروز بعد از مدتها چند قطره اشک ريختم و بعدش احساس کردم که کمی سبک شده ام و احساس خفگيم کمتر شده و امروز ديگر فکر کنم خوبم .


انوشه

چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

 

دروغ گفتن خيلی کار بديه . اين درست !

 اما من يکی ديگه طاقت راست شنيدن ندارم !!!


انوشه

پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

هيچ چيز به تر از همنشينی با کسی نيست که حرفی برای گفتن با هم نداشته باشيد، مشروط بر آن که هر دو متوجه اين قضيه باشيد.

اين را پاگنده گفته .

در اين چند روزه اخير پريروز فقط از ته دل خنديدم . وقتی که اتوب خيلی پکر آمد شرکت و گفت که ماشين را خوابانده اند . طرح ماه مبارک رمضانه ! ماشينهايی که صدای نوارشون بلند باشه را می خوابانند . حداقل به مدت ۲۰ روز ... وقتی ميگفت تمام صورتم کش آمده بود و خنده آنرا منفجر کرد . اصلا دست خودم نبود . هر چه اتوب پکر بود من انگار شارژ بودم !!! شايد بشود گفت دنده هايم حال آمده بود ! ( يا نرم شده بود )

امروز مينا زنگ زد . چقدر انتظارش را کشيده بودم . می دانستم که زنگ می زند . بعد از تلفنش حالم گرفته تر شد .

ما زمانی دوستان خيلی خوبی بوديم . و خيلی خيلی نزديک . و حالا آنقدر با هم يکی شده ايم که ديگر با هم تماس هم نمی گيريم . من باور می کنم که دوستانم چقدر نگرانم بوده اند . همانقدر که من هم نگران تک تکشان بوده ام . اما به همان ميزان که من حوصله ديدنشان را نداشته ام ... احتمالا آنها هم .

دلم می خواهد کارم را عوض کنم . نه محل کارم را ! کلا شغلم را . دلم می خواست شغلم مردمی تر بود . يا می شود گفت فرهنگی تر . دو هفته است که هيچ استراحتی نداشته ام و حتی جمعه ها هم سر کاربوده ام . فردا را هم بايد بروم و نمی دانيد چقدر به يک روز کامل استراحت احتياج دارم .

در يک ماه گذشته به اندازه يک معتاد واقعی از مواد مخدر خودم استفاده کرده ام : فيلم و کتاب . کتاب و فيلم و حالا احساس می کنم مغزم ورم کرده . باد کرده . بقول مامان بزرگم خيکِ باد شده .

ديشب خواب می ديدم سيگار ميکشم ! در خواب با تمام وجود سعی می کردم از سيگاری که می کشم لذت ببرم و باعث شود که مغزم برای لحظه ای هم شده باز شود . اگر چيزی شبيه تنگی نفس مانع نمی شد آرزو بدل اين يکی نمی ماندم !


انوشه

یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

 

فکر می کنم دعا کردن بس باشه . چون بارشی که ازش حرف می زدم ظاهرا به رگبار تبديل شده ! بعد از ظهر امروز يک موتوری زده به پدر بزرگم و فرار کرده . دو سه تا از دنده ها شکسته و يک طرف بدن کوبيده شده و کبود و خون مرده ... و درد شديد . شايد گفته اند حتی نياز به جراحی هم باشد .  (عمو می گفت از بيمارستان امين می خواستيم بياريمشان بيمارستان شريعتی خودمان توی آمبولانس داشتيم خفه می شديم ! می گفت دود اگزوز می پيچيذ توی ماشين ... )

در حال حاضر خيلی اوضاعمون درسته . در شعاع ۱۰۰ کيلو متری دور و برم هيچ انسانی را پيدا نمی کنم که دلم را خوش کنم که اين بابا ديگه داره آروم و راحت زندگی خودشو می کنه . همه آدمهای اطرافم بشدت گير و گرفتار هستند و من بشدت دپرس ! به هر کدام که فکر می کنم بجز نگرانی چيزی عايدم نمی شود .

چقدر دلم می سوزه وقتی آدمهايی را ميبينم که آنقدر آدمهای بزرگی هستند و زندگی تمام شانسها را از آنها دريغ کرده .

پاييز امسال بر عکس هر سال از احساس عاشقی لبريز نيستم ! خون به زير پوستم نمی دوه . بر عکس احساس پيری می کنم . البته نه خيلی پير . مثلا احساس ۴۰ سالگی می کنم حالا ... کم کم متوجه می شوم که زير چشمانم خطوطی ريز می دوند و لابلای موها تارهای سفيد ... اينها مهم نيست برايم !‌چيزی که مهمه اينه که همش احساس می کنم دارم فرصتی را از دست می دهم . همش احساس می کنم چشم به هم زده ام و وقت رفتن شده و هيچ کاری هم نکرده ام ...

امروز يکی از پرسنل بيمارستان ٬ يکی از همکاران سابق مامان ٬ در آسانسور را باز کرده و افتاده توی آسانسور و مرده !!! اصلا باور نکردنيه . به خانواده اش فکر ميکنم که منتظر اين هستند که بابا ٬ مرد خانه از سر کار برگرده شام بخورن و برن بيرون که از بيمارستان زنگ می زنن می گن تمام ! همسرتون از آسانسور افتاده مرده ! ظاهرا ۴۰ سال هم نداشته .

اگر بهت بگن فقط يک هفته وقت داری چيکار می کن ؟‌! وای !چقدر کار دارم انجام بدم !

خوب بی خيال !


انوشه